تبليغاتX
سوته دلان
گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:49  توسط زهره | 
این شعر رو یه دوست بی نظیر برام کامنت گذاشته بود. توی سال ۸۵ . داشتم یه گشتی میزدم که یهو دیدمش و یاد خاطراتمون افتادم. دلم براش تنگ شده  امیدوارم هرجا که هست سلامت و موفق باشه

ای معنی عشق
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه
ای روشنایی ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من وز دست ما اینده ها رفت
وقتی تو رفتی
مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سر تاسر دنیا خزیدم
اندوه اندوه
او را ندیدم
از شب سراغت را گرفتم
شب گفت افسوس
او ماه من بود
من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19:7  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:35  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:10  توسط زهره | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:15  توسط زهره | 

عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:19  توسط زهره | 

Click here to visit the Emoticons Mail site تــــولــــدت مــبــــااااارکـــــــــ عـــشـــق مــــــــــــــن Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 

 

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:22  توسط زهره | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:13  توسط زهره | 

ولنتاین مبارک

 

دوست دارم گلکم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:30  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:18  توسط زهره | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 ***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 ***

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 ***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:34  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:3  توسط زهره | 

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا،ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

 به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

 بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی،اما بپوشان روی،

که می ترسم تو را خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

 شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند،

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:24  توسط زهره | 

من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارند
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشكن مرا بشكن
كنون كه از من به جا مشت پري در آشيان مانده
و آهي زير با م آسمان مانده
بيا آتش بزن اين آشيان اين بال و پرها را
رها كن اين دل غمگين و تنها را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشكن مرابشكن
تو را راندم 
تو را راندم
ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد
جهان تاريك مي شد
كهكشان مي مرد
درون سينه ام دل ناله مي زد
باز كن زنجير از پايم كه بگريزم كه بگريزم
ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم
كه تو هر گز نداني
من اينجا شاخه عريان پاييزم
دگر از غصه لبريزم
در اين دنيا بمان بي من
براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:17  توسط زهره | 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:52  توسط زهره | 

نشد یک لحظه از یادت جدا ، دل

زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم

نمیدانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا ، دل؟

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا ! دل

درون سینه آهی هم ندارد

ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد

زهی ثابت قدم دل، با وفا دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط زهره | 

 و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ...

   و آدمی چیزی از گونه‌ی فراموشکاران  ...

  چند سال بعد در چنین روزی ...

 برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد

 و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ...

 می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...

 شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ،

 مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ...

 مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... 

 روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ...

 زندگی دوباره آغاز می شود ...

 سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... 

 و ت مثل تولد ... 

 و ناگهان

 در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی
 تنها خطی از من به جا خواهد ماند

 وتو ناباورانه
 - شاید با بغضی در گلو -
 یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی : 
                                                          
  اگر اشتباه کرده باشم !

هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم ....
 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجيح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
 که تو اینجا چه می کنی؟!
 
احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

                           همراه قاب عکسم

                                                    و خیال تو

                                                             -  خدا نگهدار -

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط زهره | 

یه سال از زمانی که توی این وبلاگ برای    عشقم   تولد میگیرم میگذره. امیدوارم که تولد ۱۲۰ سالگیش رو براش و در کنار خودش جشن بگیرم

 

                                  

                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:57  توسط زهره | 

معنای زنده بودن من ،

                                با تو بودن است.

نزدیک ، دور

        سیر ، گرسنه

                     رها ، اسیر

                                 دلتنگ ، شاد

آن لحظه­ای که بی تو سرآید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو ،

در کنار تو

مفهوم زندگی است.

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

                با تو،

                     همیشه با تو،

                                برای تو،

                                        زیستن....

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط زهره | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط زهره | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:11  توسط زهره | 

مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها

                                        غم بی­همزبانی را برای کوهکن گویم

بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانه­ام ، مستم

                                        نمی­دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

                                        که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می­آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

                                        خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط زهره | 

 

*        *                             *     *

 *                  *            *                  *

     *     

  *                                                                       * 

 *                                                                        *

 ›š ولنتاینت مبارک عشق من ›š

   *                                                                              *

         *                                                      *

 *                                                     *

 *                                                *

 *                                         *

 *                              *

 *                 *

   *  

 

    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط زهره | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط زهره | 

هرچه بیهوده مرا کشت،

                        بَسَم بود،

                                بسم!

نفس بی کسیم زنده دلان،

                                قطع کنید!

سینه­ام چاک کنید،

این غبار سیه از روی رخم،

                                پاک کنید.

به چه کار آید این چشمه خون؟

این تن مُرده مرگ

                        که تن زنده من کرده چنین آواره،

از کف سینه­ام آرید برون

        ببرید،

                ببرید،

                        در بیابان سکوت!

زیر مشتی لجن و

                سنگ سیه

                        خاک کنید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:31  توسط زهره | 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:13  توسط زهره | 

چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو

به زخمی خو گرفتم ، زخم ناپیدای بعد از تو

منم با یک سبد آواز همراهی ، تو تنهایی

و من حالا به فکرم ، فکر یک تنهای بعد از تو

و شعرم شاخه تنگ قفسهای منِ من شد

غزل ، این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو

و چون رودی که گم کرده خَم دریایی خود را

نمی­دانم چه باید کرد ، فرداهای بعد از تو

تو صبحی در شب یلدای من بودی ، ولی اینک

چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:29  توسط زهره | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:54  توسط زهره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
***::..شکوه عشق..::***
***::..بلند فکر میکنم..::***
***::..قدم های بی صدا..::***
***::.شهنان تبریک گویان.::***
***::..انتظار فرج..::***
***.شعر عاشقانه و عکس.***
***بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی***
***:.در باب شعر و شاعری.:***
***::..وبلاگ رپ دوستان..::***
**غوغای سکوت در دل شب**
***::..دنیایی از آرزوها..::***
.۩۞۩ *•.قلبهای عاشق.•*.۩۞۩
¯`•..•*• single_girl •*•. .•´¯
***سوخته دلان (پسر تنها)***
.•*.۩۞۩.تــنــهـا.ا۩۞۩.*•.
***برای گریه کردن دیگه دیره***
***::..پسر تنها(میلاد)..::***
***::..دل تنگ..::***
***:.دو قدم مانده به صبح.:***
***::..light music..::***
(((((غریبه)))))
*** ::..بیـــــــــــــداد..:: ***
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM