![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بیهمزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانهام ، مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میآیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط زهره |
|
|
سوته دلان آرشیو سوته دلان |
| وبلاگ من |
|
|
RSS
|